loading...

داستان صبور

اولين داستانم كه با شما به اشتراك گذاشتم

بازدید : 249
سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 زمان : 11:18

راميس، ناگهان احساس كرد كه آزاديش را به طور كامل از دست داده است! شركت!؟... چه جور شركتي؟!... اصلاً چه كسي گفته است كه او مي خواهد شركت داشته باشد!؟... از همه اينها بدتر: او از رياست، بدش مي آمد!... و... اوه! خداي من! ديگر هيچوقت آزادي اي براي خودش نداشت! خوب مي دانست كه پدرش، با نمرات پائين، كنار نمي آمد، و اينرا نيز مي دانست كه مطمئناً سرمايه گذاري كلاني، براي شركتي كه قصد داشت بزند، مي كرد و سود قابل توجهي را نيز انتظار داشت! پدرش، براي هيچ چيز به اندازه كار كردن، ارزش قائل نبود و اين يعني اينكه، برنامه كاري كشنده اي را براي راميس، برنامه ريزي مي كرد و اهميتي نيز نمي داد كه راميس، اصلاً به اينكار علاقه اي دارد يا نه!... راميس، متحير بود كه اصلاً پدرش به ذهنش خطور مي كند كه ممكن است راميس هم به بعضي چيزها علاقه داشته باشد و از بعضي چيزها، بدش بيايد!؟ چرا پدرش همواره به جاي او فكر مي كرد، احساس مي كرد و تصميم مي گرفت!؟... اي كاش پدرش، گاهي در نظر مي گرفت كه او نيز يك انسان است و احساس دارد و حق انتخاب دارد!

علاوه بر همه اينها، مسئله خواهرش نيز بود!... همان خواهري كه همواره از توجه بيش از حد پدرشان به راميس، به شدت عصباني و ناراحت مي شد و به راميس حسادت مي كرد و به همين دليل، گاهي از راميس انتقام مي گرفت؛ و اكنون بهت زده، به او و پدرشان، نگاه مي كرد و راميس مطمئن بود كه ديري نخواهد پائيد كه اين بهت، تبديل به خشم شود و ... خدايا! از آميتيس چه كارها كه برنمي آمد!

راميس، ناگهان احساس كرد كه آزاديش را به طور كامل از دست داده است! شركت!؟... چه جور شركتي؟!... اصلاً چه كسي گفته است كه او مي خواهد شركت داشته باشد!؟... از همه اينها بدتر: او از رياست، بدش مي آمد!... و... اوه! خداي من! ديگر هيچوقت آزادي اي براي خودش نداشت! خوب مي دانست كه پدرش، با نمرات پائين، كنار نمي آمد، و اينرا نيز مي دانست كه مطمئناً سرمايه گذاري كلاني، براي شركتي كه قصد داشت بزند، مي كرد و سود قابل توجهي را نيز انتظار داشت! پدرش، براي هيچ چيز به اندازه كار كردن، ارزش قائل نبود و اين يعني اينكه، برنامه كاري كشنده اي را براي راميس، برنامه ريزي مي كرد و اهميتي نيز نمي داد كه راميس، اصلاً به اينكار علاقه اي دارد يا نه!... راميس، متحير بود كه اصلاً پدرش به ذهنش خطور مي كند كه ممكن است راميس هم به بعضي چيزها علاقه داشته باشد و از بعضي چيزها، بدش بيايد!؟ چرا پدرش همواره به جاي او فكر مي كرد، احساس مي كرد و تصميم مي گرفت!؟... اي كاش پدرش، گاهي در نظر مي گرفت كه او نيز يك انسان است و احساس دارد و حق انتخاب دارد!

علاوه بر همه اينها، مسئله خواهرش نيز بود!... همان خواهري كه همواره از توجه بيش از حد پدرشان به راميس، به شدت عصباني و ناراحت مي شد و به راميس حسادت مي كرد و به همين دليل، گاهي از راميس انتقام مي گرفت؛ و اكنون بهت زده، به او و پدرشان، نگاه مي كرد و راميس مطمئن بود كه ديري نخواهد پائيد كه اين بهت، تبديل به خشم شود و ... خدايا! از آميتيس چه كارها كه برنمي آمد!

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 3

درباره ما
آمار سایت
  • کل مطالب : 40
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    لینک های ویژه